در هر صورت تا قبل از راه اندازی وبلاگ، هزاران حرف در سرم می چرخید. برخی برای نوشتن و برخی برای فرار از نوشتن. اما آنچه که مصلم است این است که باید نوشت. چیزی در ذهن وول می زند. حارج از درست و یا غلط بودنش، فکر می کنی با نوشتن آن را در دام انداخته ای. کلمه ها توان جا شدن در مخم را نداشتند، اما درست تا قبل از زمانی که می خواستم روی وبلاگ چیزی بنویسم. بعد درست مانند اینکه قلاب ماهیگیری را داخل آب انداخته ای، ماهی ها پراکنده می شوند و دیگر نیستند. حالا هم هیچ کلمه از در ذهنم نیست. نه کلمه ای در ذهن من برای نوشتن وجود دارد و نه خواننده ای برای خواندن نوشته ای که سراسر از هیچ می آید. شاید برای شروع وبلاگ نوشته ام زیادی از حد تیره و تار باشد. اما بعضی وقت ها همین نوشتن از ننوشتن و همین سیاهی ها بتواند مسیری باشد برای ادامه. اصلا کی گفته که همیشه روشنی، سفید و یا امید برای ادامه ی راه لازم هستند، مگر نور و امید و روشنی بدون تاریکی و سیاهی معنایی دارد؟ پس همه چیز از دل تضاد ها بیرون می آید. چه فرقی می کند از کدام زاویه نگاه کنیم. مهم این است که در نهایت، همه چیز با تعریف متضاد خودش معنا پیدا می کند. درست مثل همین نوشته که در نا نوشته هایم تعریف می شود. مثل هویت که در مقابل بی هویتی معنا پیدا می کند. و مثل خواب که در نهایت از راه می رسد و همه چیز تمام می شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *