دقیق یادم است.
مرداد ماه سال هزار و چهارصد و دو.
بابا همچنان در بیمارستان Delseton شهر آستین آمریکا در ICU بود. و مامان حتی یک لحظه هم از بیمارستان بیرون نمیرفت. کارهای ویزای مینا درست شده بود و چند روزی از رفتن مینا میگذشت. معنای زمان در مُخم عوض شده بود. ثانیهها کِش میآمدند و روزها اصلاً نمیگذشتند. ساعتها روی مبل خانه در انتظار شب مینشستم تا آن سر دنیا روز شود و با مینا صحبت کنم. صدایش خسته بود. انگار میدانست به زودی روزهای سختتری از راه میرسند و هر دو بیآنکه به روی خودمان بیاوریم چه خبر است، کاملاً میدانستیم چه خبر است.
همان روزها بود که دکتر برای اولینبار برایم قرص آسنترا تجویز کرد. تا آن زمان با قرصهای ضد افسرگی و ضد اضطراب آشنایی چندانی نداشتم. و اصلاً هم برایم مهم نبود، این قرصی که دکتر بهم داده است چی کار میکند و در طولانی مدت چه عوارضی دارد.
حالا به خودم آمدهام و میبینم حدود دو سال و نیم است که من هر شب و هر شب، یک عدد قرص آسنترا میخورم. نمیدانم تا حالا از قرصهای ضد افسردگی استفاده کردهاید یا نه. اما حس میکنم لمس زندگی برایم سخت شده است. درسته که دیرتر ناراحت میشوم، دیرتر عصبانی میشوم و دیرتر از کوره در میروم، اما در کنار اینها دیرتر خوشحال میشوم، دیرتر به وجد میآیم و سطحیتر زیباییها را میبینم. انگار زندگی روی سطحی شناور است که از عمق میترسد. اضطرابهایم کاهش پیدا کردهاند، اما انگیزههایم هم افت کردهاند. درسته که دیگر به بیخوابیهای شبانه مبتلا نیستم، اما کسی به من از خوابهای طولانی روز و کسلیهای مداوم چیزی نگفته بود.
دلم برای لمس عمیق خوشحالی، فریاد کشیدن از سر شوق و حتی اشکهای از سر غم تنگ شده است.
یادم میاد روز خاکسپاری بابا، گریه نمیکردم. آن روز فکر میکردم، چقدر قوی هستم، اما حالا از اینکه اجازه ندادم آن غم، همهی وجودم را طِی کند و بعد تخلیه شود، ناراحتم.
خلاصه اینکه امروز صبح با دکتر روانپزشک صحبت کردم و گفتم دلم میخواهد دوباره همه چیز را عمیق لمس کنم، دکتر به حرفهایم گوش کرد. و تصمیم بر آن شد تا قدم به قدم بار دیگر به عمق زندگی بروم و یکنواختیای که روی مُخم سایه انداخته است را یواش یواش از بین ببریم.
همین
