بیشتر وقت‌ها به سراغ نوشتن می‌روم تا بفهمم در سرم چه می‌گذرد. در واقع خیلی کم پیش می‌آید که وقتی می‌نویسم، آگاه باشم چه چیزی می‌خواهم بنویسم. حتی وقت‌هایی که به سراغ داستان کوتاه می‌روم هم، همین‌طور است. سوژه‌ای محو و احتمالاً بی‌سر و ته در کله‌ام وول می‌خورد. درست مثل اینکه در مِه غلیظ، کنار برکه ای گل‌آلود نشسته باشی و بخواهی ماهی شکار کنی. فقط حس می‌کنم اون تَه مَه‌ها شاید چیزی برای گفتن وجود داشته باشد. در حقیقت شروع نوشتن، در پِی سراب رفتن است. شاید ساعت‌ها از سر و کول واژه‌ها بالا و پایین بروی و آخر همه را به سطل آشغال کامپیوتر منتقل کنی. (که در اکثر مواقع هم همین‌جور است.)

اما بستگی دارد از چه زاویه‌ای به این نوشتن نگاه کنی. دید کمالگرا می‌گوید، با هر بار پشت کامپیوتر نشستن باید شاهکاری منحصر به فرد خلق شود که قبل از آن کسی در موردش چیزی نمی‌دانست. اما واقعا چنین دیدی بی‌رحمانه است. یا حداقل برای من که این‌طور نیست. بعضی وقت‌ها ساعت‌ها می‌نویسم تا بفهمم چه مرگم شده است و یا این مزخرفاتی را که از مخم بیرون می‌آید، چطور دوباره در مخم جا ندهم؟ بعضی وقت‌ها به دنبال راهکار می‌گردم و بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم با آن مریمی که احتمالاً کمی از من عاقل‌تر است و در من زندگی می‌کند، نیاز به مشورت دارم. یعنی می‌خواهم بگویم، با احترام به نظر همه‌ی اساتید با این جمله مخالف هستم که “هدف خود را از نوشتن، مشخص کنید.” من اگر می‌دانستم هدفم از نوشتن چیست، که اصلاً نمی‌نوشتم!

به شخصه نوشتن برای من مثل برف پاک‌کن عمل می‌کند، مثل بادی که مِه کنار برکه را کنار می‌زند، مثل امواج گنگ رادیویی که ممکن است تنظیم بشود، مثل سفر ناشناخته‌ای که ممکن است من را به جای جالبی ببرد. نمی‌خواهم شعارگونه و یا شعرگونه حرف بزنم. خلاصه‌ی کلام اینکه نوشتن، خودش هدف مشخص می‌کند، مسیر می‌سازد، چیزی خلق می‌کند، راهی باز می‌کند، پاسخی پیدا می‌کند و شاید خود سازی کند. همه که رمان‌نویس و داستان‌پرداز نیستند. گاهی رها بودن در نوشتن ما را به جایی در دورن خود می‌برد که تا قبل چیزی از آن نمی‌دانستیم و ماجراجوی قابل احترام درونمان، هنوز آن سرزمین‌های ناشناخته را کشف نکرده باشد.

همین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *