وقتی برای اولین بار آگهی دوره‌ی یک روزه‌ی آموزش پادکست را دیدم، نتوانستم بیخیال آن بشوم. با خودم کلی کلنجار رفتم. “مریم تو را چه به تولید پادکست، تو همین نوشته‌های نصفه نیمه‌ات رو تموم کنی، من ازت راضی‌ام.” اما بعد صدای دیگری بیخ گوشم می‌گفت، “چرا تجربه نکنی! شاید بتونی یه کانال پادکست برای خودت داشته باشی و در آن محتوای صوتی بگذاری.”

در نهایت، صدای مثبت اندیش غالب شد و تصمیم گرفتم حداقل برای محک زدن خودم در این دوره شرکت کنم.

بلیت خریدم و صبح روز جمعه بیست و یک آذرماه، به مکان مورد نظر رفتم. از اینکه خیلی راحت جای پارک پیدا کردم، تعجب کردم. جلوی تماشاخانه سوت و کور بود و همه چیز بر خلاف تصور من جلو می‌رفت. وارد تماشاخانه شدم. پرنده پَر نمی‌زد. به دور و برم نیم‌نگاهی انداختم. پوسترهای تئاترهای در حال اجرا و تئاترهای آینده به دیوار بودند، اما خبری از دوره پادکست نبود. یک میز کوچک خالی وسط اتاق بود. درِ سالن‌های اجرا باز بود، اما انگار همراه با سونامی خواب صبح جمعه، همه در خانه بودند و من تنها آدم بیدار شهر بودم. همچنان دور خودم می‌چرخیدم که کسی با صدای بلند گفت: «بفرمایید.» به سمت صدا برگشتم. آقایی خسته حال، به دسته‌ی جارویش تکیه داده بود و از یکی از سالن‌ها بیرون آمد. بلیت را نشانش دادم و گفتم: «من اینجا کلاس دارم.»

بدنش را می‌خاراند و نگاهی به بلیت انداخت. «همه چی درسته.»

شانه‌هایم را کمی بالا بردم و گفتم: «خب!»

«ولی ما برنامه‌ای نداریم.»

«یعنی چی ما برنامه‌ای نداریم؟ مگه امروز جمعه 21 آذر نیست؟ مگه ساعت 11 نیست؟ مگه اینجا تماشاخانه‌ی … نیست؟»

خمیازه‌ای کشید و گفت: «چرا ولی همچین برنامه‌ای نداریم.» بعد شروع کرد به جارو کشیدن و بی‌آنکه نگاهم کند ادامه داد: «نیم ساعت دیگه بچه‌های تمرین تئاتر… میان، اگه دوست داری وایستا و تماشا کن.»

یعنی در این حد شبیه علاف‌ها بودم! کنار دیوار یک میز غذاخوری چهارنفره‌ی چوبی بود که گلدانی با چند شاخه گل خشک روی آن قرار داشت. صندلی را کشیدم و همان‌جا نشستم و با مرکز برگزار کننده‌ی دوره تماس گرفتم. جمعه بود و کسی پاسخ نمی‌داد. مرد وارد سالن نمایش شد و دیگر نمی‌دیدمش. اما صدای جارو کشیدنش هم‌چنان می‌آمد. نمی‌دانم چه چیزی کف آن سالن بود که انگار داشت برگ‌های پاییزی را جارو می‌کرد. با گوشی، وارد سایت اصلی برگزار کننده‌ی دوره شدم و با کمال تعجب دیدم که زمان اجرا را به دوازده دی ماه منتقل کرده‌اند. به همین راحتی؟!

آهی کشیدم و نگاهی گذرا به پوسترهای تئاترهای در حال اجرا انداختم. اما در آن لحظه، عصبانیتم همه چیز را پُر کرده بود و فکر دیدن پوسترها را کنار گذاشتم. شاید باید به آقای خسته می‌گفتم که من برای تماشای تمرین تئاتر… نخواهم ماند. اما بی‌آنکه چیزی بگویم از آنجا بیرون آمدم. سوار ماشین شدم. خیابان خلوت بود و تک و توک ماشینی از آن حوالی می‌گذشت.

حالا می‌گویند ما تک‌تک با همه تماس گرفتیم، اما شما پاسخ ندادید. گفتم چرا پیام ندادید! چرا دوباره زنگ نزدید؟ چرا برای وقت مردم ارزش قائل نیستید؟ فکر می‌کنم داد می‌زدم، اما منشی فقط عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت حق با شماست. اون حجم از عذرخواهی اذیتم می‌کرد. چون وقتی سیستمی اشتباهش را می‌پذیرد و عذرخواهی می‌کند، تا کجا آدم می‌تواند هم‌چنان فریاد بزند و گله کند؟ عصبانیت من هنوز تمام نشده بود. اما چاره‌ای جز پذیرش اینکه اشتباه پیش می‌آید و این‌بار آن کسی که از قلم افتاده است، من بودم، نداشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *