سال ۲۰۱۲ این فیلم را دیدم و خوب خاطرم هست که چه حس پیش پاافتادهای داشتم و حتی با خودم فکر میکردم چرا چنین فیلم کسلکنندهای این همه سر و صدا کرده است و زبانزد فیلمبازها و نویسندهها شده است.
امشب بعد از ۱۳ سال برای بار دوم این فیلم را تماشا کردم و از لحظهلحظهی آن لذت بردم. اول از همه اعتراف میکنم نمیدانستم نویسنده و کارگردان این فیلم وودی آلن بوده است. از آن گذشته، حالا که کمی نویسنده شدهام، دنیای شخصیت اصلی داستان را بیشتر لمس کردم.
گیل، نویسندهای است که دچار سردرگمی شده و نوشتههایش آنطور که باید و شاید حرفی برای گفتن ندارند. این قضیه اعتماد به نفس او را کم کرده و در لاک خودش فرو رفته است. فکر میکند دوران طلایی زندگی به پایان رسیده و کمی دیر به دنیا آمده است. از یک جایی به بعد مرز میان واقعیت و خیال باریک میشود و گیل به دههی ۱۹۲۰ میلادی بازمیگردد و آنجا با نویسندههای محبوبش از جمله اسکات فیتزجرالد و ارنست همینگوی ملاقات میکند.
ریتم اصلی داستان چیزی است که ذهن هر کسی را که به نوعی با هنر سر و کار دارد، درگیر میکند. نویسنده، فیلمساز، شاعر، نقاش، موسیقیدان، کارگردان، مجسمهساز و شاید خیلیهای دیگر به نحوی با این فکر سر و کله زده باشند: «من متعلق به این دوران نیستم.» این فیلم دقیقاً روی همین نجوای درونی دست گذاشته است. صدایی در ظاهر زیبا اما فریبنده.
جالب اینجاست که فیلم نشان داد حتی اگر بتوانیم به نحوی به گذشته برویم و آنجا زندگی ایدهآل را پیدا کنیم، باز هم چیزی این وسط سر جای خودش نیست و مانند یک تکه پازل نامتناسب در صفحهی روزگار میچرخیم. و چیزی به نام زمان اشتباهی، اشتباه است و زاییدهی تفکر ماست.
در مجموع میخواهم بگویم وودی آلن در سن ۷۵ سالگی دست روی یکی از ظریفترین صداهای پنهان بشری گذاشته است. مریم ۲۹ ساله این فیلم را کسلکننده میدانست، اما مریم ۴۳ ساله مسیر زندگیاش را طوری طی کرده که با تمام وجود با صدای «تو متعلق به این دوران نیستی» گلاویز شده است.
نیمه شب در پاریس، برای من مثل آینهای بود که مریم ۲۹ ساله و ۴۳ ساله دو سوی آن ایستادند و به هم نگاه کردند. دلم برای مریم جوان تنگ شد و احساس کردم مریم امروز چقدر نیاز دارد که در آغوش گرفته شود. کاش این نجوای درونی کمی مهربانتر باشد و این بار آرام دم گوشم بگوید: «چیزی نیست مریم، کمی آرام باش. زندگی همین جاست، همین لحظهست. همین است که میبینی.»

