بیست و سه آبان سال هزار و چهارصد و یک، رمان عاشقانهی ترنج به پایان رسید. حس و حالی که نه با کلمات قادر به توصیف آن هستم و نه دیگر با تصویر سازی ذهنی میتوانم آن را برای خودم تداعی کنم. فکر میکنم حدود سه ظهر بود که کلمهی “پایان” را نوشتم. روی پا بند نبودم و دلم میخواست به جایی بیآغاز و بیانتها بروم و تا سر حد مرگ بدوم. شرکت بودم. به صمیمیترها از حس و حالم میگفتم و بقیه فکر میکردند دیوانه شدهام. بیست بار، بیست خط آخر را خواندم و اگر بگویم هر بار بعد از خواندن آخرین دیالوگهای رامین و ترنج، گریهام میگرفت، باور میکنید؟
هنگام بازگشت به خانه نمیتوانستم انرژیام را کنترل کنم و طوری با سرعت رانندگی میکردم که وقتی میخواستم از شیخ فضل الله وارد مرزداران شوم، تصادف کردم. صد البته که مقصر من بودم، رانندهی امویام عصبانی بود و من مثل یک مجنون میخندیدم. حتی سپر کنده شدهی ماشین خودم و در فرو رفتهی ماشین آقای عصبانی هم نمیتوانست حال خوبم را خراب کند. مدارک را رد و بدل کردیم و دوباره با نئشگی دوستداشتنی و تکرار نشدنیام، سوار ماشین شدم و به خانه رفتم.
پایان بندیام را دوست داشتم. و با جملهی رامین موافقم که یک اثر در حین خلق شدن و مبنی بر انرژیای که میگیرد، سرنوشت خودش را رقم میزند. عاشقانهی ترنج، بخشی دیگر از وجودم بود که با کلمات خلق شد. به نظرم نوشتن کلمهی “پایان” در زمان مناسب، خیلی مقدس است. (چه در دنیای داستانها باشد و چه در دنیای واقعی.)
و حالا بیش از سه سال از بیست و سه آبان سال چهارصد و یک میگذرد، و من در رویای تجربهی دوباره ی آن حس ناب، از سر و کول کلمهها بالا میروم و هر از چندی داستانِ نیمهکارهی دیگری به گنجینهی داستانهای نیمهکارهام اضافه میکنم. و در حسرت “پایان”ی درست و مقدس مینویسم و دست و پا شکسته جلو میروم.
