میخواهم کلیشهای حرف بزنم و کلیشهای بنویسم. اگر حرفهای کلیشهای ناراحتتان میکند، همین الان دست از خواندن بردارید و من را به حال خودم بگذارید. اصلا باورم نمیشود بشر آنقدر از مخش استفاده کرد و با علم کلنجار رفت تا به مرحلهای رسید تا توانست نسلهای بعدی را تا این حد بیمخ و بیمغز بار بیاورد. خدا شاهد است که صحبتم بر سر “علم بهتر است یا ثروت” نیست. صحبتم در مورد استفاده از چیزی به نام مغز و تواناییای به نام تمرکز است. نسلی کتابخوان، کنجکاو، ماجراجو، متمرکز، پر انگیزه و با پشتکار آنقدر تلاش کرد تا توانست تضاد تمام ویژگیهای خود را به نسلهای بعدی هدیه بدهد.
تکنولوژیای که امروزه مثل نقل و نبات در دستان نوجوانان و جوانان امروزی وول میزند و زندگی را برای آنها تا این حد آسان کرده است، اصلاً درست است؟ گفتم که حرفهایم کلیشهای و تکراری است، اما نمیتوانم از درد حرف نزنم چون قبلاً آدمهای دیگهای در این مورد حرف زدهاند و تکراری شده است.
جالب اینجاست که وقتی با چتجیبیتی مشورت میکنم و ازش راهنمایی میخواهم که “چطور میتوانم استفادهی پسرم از شبکههای اجتماعی را محدود کنم؟” پاسخ میدهد، والدین به هیچ عنوان توان مبارزه با شبکههای اجتماعی را ندارند و فقط میتوانند در سنین پایین برای بچهها محدودیت زمانی بگذارند. یعنی واقعاً همین؟!
دست روی دست بگذاریم و ببینیم چطور بچهها آموزش میبینند که آموزش نبینند، دارند یاد میگیرند که یادگیری به دردشان نمیخورد. که تلاش و دیسیپلین فاقد معنا است و دوپامین لحظهای تمام آن چیزی است که از دنیا میخواهند.
لازم نیست با من بحث کنید که خیلی از بچهها با استفاده از هوش مصنوعی به روشهای نوین مطالعه دست پیدا کردهاند و دانشمندان را به چالش میکشند، بله قبول دارم. اما این بچههایی که میفرمایید، چند درصد هستند؟ تکلیف ما بقی بچهها چیست؟ بچههایی که بین دنیای مدرن و دنیای اشباع شده از تکنولوژی گیر کردهاند. درسته که حرف تازهای نزدم، و مثل همهی کسانی که از این دوره و زمونه مینالند، راهکاری هم ارائه نکردم. اما به عنوان یک مادر، میتوانم کمی رویایی حرف بزنم و خارج از تمام بحثهای علمی و فلسفی و تحقیقات و آمار مزخرفی که هیچ نتیجهای ندارند فقط بگویم که کاش میتوانستم پسرم را به دهه 1370 ببرم و در مدرسه ثبت نامش کنم. تضمینی نیست چه آیندهای خواهد داشت، اما حداقل دلم خوش بود که سیستم آموزشی کمی او را به استفاده از مغز و تمرکز پیش میبرد.
همین

