نمی‌دانم برای شما هم این سوال پیش می‌آید یا نه که “پاییز کجاست؟” فکر می‌کنم در چند سال اخیر تغییر و تحول شدیدی در مفهوم پاییز اتفاق افتاده است. آن پاییزی که در ذهن ما است و در ادبیات ما ریشه دارد، با آن چیزی که امروز لمس می‌کنیم، متفاوت است.

اگر از یک دهه شصتی، پنجاهی و یا نسل‌های عقب‌تر بخواهیم پاییز را با چند واژه تعریف کنند، (جدا از آنکه بخواهند ادبی و یا شاعرانه حرف بزنند) احتمالاً چنین می‌گویند: مدرسه، سرما، باران، تگرگ، بخاری، مشق، شالگردن، چتر، رعد و برق، چکمه پلاستیکی، چای داغ، صبح زود، شام دورهمی، برگ های زرد و نارنجی.

حداقل اینها واژه‌هایی هستند که بزرگان ادبیات ما از آنها برای توصیف پاییز استفاده می‌کرده‌اند و با ظرافت تمام در داستان‌های خود به کار می‌بردند تا فضای داستان برای خواننده ملموس‌تر شود.

اما اگر نوشته‌ی ملموس دیروز را جلوی نسل امروز بگذاریم و به آنها بگوییم مجموع این واژه‌ها پاییز را تشکیل می‌دهد، چه برخوردی دارند؟

دیروز عصر با هزار دوز و کلک موفق شدم، چند دقیقه‌ای پدرام را از فضای مجازی دور کنم و کمی باهم گپ بزنیم و در همین حین، ازش خواستم با چند کلمه فصل پاییز را تعریف کند. سختی مدرسه، آلودگی هوا، موندن تو خونه، کلاس آنلاین

چه پاییز تلخی! ما روی برگ‌های زرد و نارنجی قدم می‌زدیم، در کافه‌های گرم ولیعصر قهوه می‌خوردیم، دست‌هایمان را باز می‌کردیم و سرمان را بالا می‌گرفتیم تا سرما و رطوبت را نفس بکشیم، بچه‌ها چترهای رنگی داشتند و بزرگ‌ترها بارانی‌های چرمی می‌پوشیدند، پوست پرتقال و نارنگی را روی بخاری می‌گذاشتیم و وقتی بابا اخبار تماشا می‌کرد، ما مشق می‌نوشتیم. پس این پاییز لعنتی که داخل مخ ما است، کجاست؟ این آلودگی هوای مزخرف از کجا آمد؟ کلاس آنلاین دیگر چه چیزی بود که از راه رسید؟ پس چرا باران نمی‌بارد؟ پس پاییز کِی دوباره می‌آید؟ چند سال دیگر آبان ماه هوا سرد و ابری می‌شود؟ بچه‌هایمان بزرگ شدند، پس کِی برایشان چتر رنگی بخریم؟ چرا شالگردن و دستکش به دردشان نمی‌خورد؟ چرا دیگر حلیم و آش‌رشته را مثل قدیم درست نمی‌کنند؟ اصلاً چرا ما بزرگ شدیم و پاییز در کدام دهه و یا سال جا ماند و دیگر همراه ما نیامد؟

همین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *