نمیدانم ایوب شهبازی را میشناسید یا نه. مردی 74 ساله که گنجینهای گرانبها از تاریخ، فرهنگ و ریشهی ما را در خود جای داده است. کتاب “یک روستایی در لالهزار”را خواندم و همراه با او به بیش از نیم قرن پیش بازگشتم. در خیابان لالهزار دههی چهل قدم زدم، و در سینماهایی با سَر درهای بزرگ و مردمی که در آن ساندویچ تخممرغ میخوردند و تخمه پوست میکندند، به تماشای فیلم نشستم. کافههای لالهزار پاتوق نویسندهها و شاعران بوده است. نمیتوانم تصور کنم که اگر فقظ چند دهه آنورتر به دنیا آمده بودم، میتوانستم عصرها به لالهزار بروم و در کافههای شیشه رنگی و نیمچه تاریک آنجا آدمهای محبوبم را از نزدیک ببینم.
استودیوهای دوبله، تجهیزات ساده، فیلم سازان برجسته و شخصیتهایی چون فردین را طوری در صفحات کتاب دیدم که مرز میان واقعیت و خیال به طرز عجیبی برایم کمرنگ شده بود.
در بعضی بخشها، چشمانم را میبستم. خودم را تجسم میکردم در آن استودیوهای دو اتاقه که یک تلفن دکمهای سبز و چند مجلهی فیلم روی میز جلوی در استودیو بوده است. فضای ورودی از دو مبل خاکستری و چند صندلی چوبی تشکیل شده بود و بزرگان دوبلهی ایران، آنجا بودند تا کار را آغاز کنند.
به نظرم “یک روستایی در لاله زار” چکیدهایست از نویسندهها، معمارها، جامعهشناسان، روانشناسان، کارگردانها، بازیگران، دوبلرها، سیاهی لشگرها، سیاستمدارها، شاعران و در یک کلام ریشهای که متعلق به دیروز همهی ماست. شاید برای مایی که میان دغدغههای عجیب و غریب سال هزار و چهارصد و چهار زندگی میکنیم، سخت باشد باور کنیم تا همین چند دههی پیش، خیابان شانزلیزهای در تهارن داشتهایم، از خود شانزلیزه دیدنیتر. آدمها با هر نوع پوشش و اعتقادی از کنار هم رد میشدند، جلوی دیوارهای پر از عکس سینماها رویاپردازی میکردند. و اگر میخواستند لبی تَر میکردند تا حال چنان خود را چنانتر کنند.
با کتاب آقای شهبازی، دلتنگ روزگاری میشوم که وقتی من در این دنیا وجود نداشتهام، در این دنیا وجود داشته است.
نمیخواهم نالههای بیسر و ته کنم و با مقایسهای کلیشهای از دوره و زمانهی فعلی بد بگویم. اما میخواهم بگویم، دلم درد میگیرد از اینکه هر وقت میخواهم لوستر و یا چراغ خواب بخرم، باید به یکی از عظیمترین و غنیترین خیابانهای طهران قدیم بروم و آنجا از جلوی سَردر مخروبه و پر از آشغال سینماهایی بگذرم که روزگاری مردم، آمال و آرزوهای خود را روی پرده تماشا میکردند. سینماهایی که تبدیل به انبار شدهاند. مخروبههایی مخوف که دیگر نه سر دارند و نه ته. درد من از اینها است. از اینکه چقدر هوس کردهام جلوی یک سینمای واقعی، عکسهای فیلم مورد علاقهام را تماشا کنم، بلیت بخرم و وارد سالن بشوم. این سینماهای مدرن طبقهی هفتم و هشتم مجتمعهای تجاری را دوست ندارم. طبیعتاً ایراد از من است. منی که به این دوره و زمانه متعلق نیستم. در آخر امیدوارم در یکی از زندگیهایی که به یاد نمیآورم، در لالهزارِ پُر شور و خروش قدم زده باشم و در کافهای همراه با نویسندهی محبوبم قهوه و شیرینی خورده باشم.

