دیشب کتاب سنگ صبور نوشته ی عتیق رحیمی را تمام کردم. نویسنده ای افغانی_فرانسوی که در کابل به دینا آمده و در سن پنج سالگی به همراه پدر و مادرش به پاریس رفته است.
کل داستان در یک اتاق روایت می شود. حتی وقتی شخصیت اصلی از اتاق بیرون می رود، راوی یا دانای کل همچنان در اتاق می ماند. از نفس های همسر بیمار زن می نویسد، از سر و صدای جنگی که در داستان جریان دارد. از حرکت عنکبوتی روی سقف و یا طرح ثابت پرده های اتاق با پرندگان مهاجر. نویسنده با استفاده از خلاقیت، مخاطب را در دل اتاقی ساده نگه می دارد و با او از مفاهیم عمیقی حرف می زند. زنانی که صدایشان شنیده نمی شود. اجازه ی حرف زدن ندارند، اجازه ی احساس داشتن ندارند. اما زن داستان در موقعیتی قرار می گیرد که می تواند از اسرارش، تاریک ترین بخش هایش و هم چنین خاطراتش با مرد بیمار حرف بزند. چرا که مرد به خاطر گلوله ای که در سرش است، نه می میرد و نه زندگی می کند. به قول زن، تبدیل به جنازه ای زنده می شود.
فضای ترس و عدم امنیت شهر به خصوص برای زنان و کودکان به زیبایی تمام به تصویر کشیده می شود. آدم ها می جنگند بدون اینکه حتی شناخت درستی از اعتقادات خود داشته باشند. یکی از جمله های کتاب این است. جایی که زن ها زندگی سختی داشته باشند، مردها زندگی سخت تری دارند.
توصیف ها و جزئیاتی که نویسنده به کار می برد باعث می شود همراه با شخصیت اصلی در آن اتاق، کنار مرد بیمار، زیر سایه ی جنگ، بدون غذا و کنار مخروبه ی خانه ی بغلی زندگی کنیم. زنی که هر روز و هر شب کنار مردش عبادت می کند، تسبیح می چرخاند، او را تمیز می کند، آب بهش می دهد، تنهایش نمی گذارد، به این امید که پدر فرزندانش به زندگی بازگردد.
سال 2012 فیلمی از روی کتاب با بازی گلشیفته فراهانی ساخته شده است. هنوز آن فیلم را ندیده ام، اما با خواندن نظرات برای دیدنش مشتاق هستم.
Patience stone 2012
در مجموع فکر می کنم وقتی فیلمی از روی کتابی ساخته می شود، اولویت با خواندن کتاب است. ابتدا با استفاده از کلمات آن دنیا را برای خودمان می سازیم و بعد دنیای ساخته شده ی فیلم سازان را تماشا می کنیم.
سنگ صبور داستانی آمیخته از عشق، قدرت، باور، جنگ، اعتقادات، ناامنی، ویرانی، امید و زندگی است. داستانی که در عین سادگی، حرف های زیادی می زند و خوانننده را تا صفحه ی آخر با خود همراه نگه می دارد.
